امریکا درباره ایران چگونه تصمیم می گیرد
بر باد رفته

پیوستگی دو محیط داخلی و خارجی ایران مهم ترین مشخصه تحولات آینده خواهد بود. در گذشته هم همواره اینگونه بوده که برخی سیاست خارجی را «ادامه» سیاست داخلی و همچنین تحولات خارجی را «بازتابی» از تحولات داخلی می دانسته اند. نشانه هایی هست که شکل پیچیده و پیشرفته تر این قاعده، تبیین کننده بسیاری از حوادثی است که تاکنون در ایران رخ داده و –خصوصا- از این به بعد رخ خواهد داد.
اگر به حدود یک دهه قبل یعنی آغاز دوران اصلاحات در ایران بازگردیم می توان نقطه شروع این فرایند را یافت. در آن زمان، به دلیل اشتباهات تاریخی دوران سازندگی گروهی در ایران بر سر کار آمدند که از نظر غرب، «مطلوب ترین نیروهای سیاسی درون ایران» محسوب می شدند. مطلوبیت این عده –که همچنان هم ادامه دارد- به طور عمده از یک قاعده بسیار قدیمی نتیجه می شد، که از ابتدای انقلاب تا به حال اصل راهنمای سیاستگذاری غرب در مورد ایران بوده است. مطابق این قاعده وقتی غربی ها ببینند کسانی در داخل ایران هستند که اهدافشان با آنچه آنها می خواهند هیچ تفاوتی ندارد، تلاش می کنند به جای پی گیری مستقل هدف های خود، به محقق شدن اهداف آن گروه خاص در ایران کمک کنند. این روش از آنجا که نقش غرب به عنوان بازیگر را کمرنگ و نقش آن به عنوان پشتیبان را پررنگ می کند، کوتاه تر، کم هزینه تر و پرفایده تر است.
چند سال اول پس از دوم خرداد 76 دوران اوج عمل به این قاعده بود. دولت اصلاحات در عمل همان کارهایی را می کرد که غربی ها از ایران توقع داشتند، در نتیجه لازم نبود طرف غربی برای مجبور کردن ایران به انجام این یا آن کار فشار چندانی به خود بیاورد و حتی لازم نبود امتیازی هم به ایران بدهد. همه چیز به طور خود به خودی همانطور پیش می رفت که آنها می خواستند و موارد استثنا فقط مربوط به آنجاهایی بود که اراده ای مافوق دولت اختیار کار را به دست داشت. در سیاستگذاری خارجی و امنیتی ایران، همه چیز دست دولت نیست، اما دولتمردان اصلاح طلب همان مقدار را که در دست داشتند تا توانستند به مطلوب های غرب نزدیک کردند. بویژه در مورد برنامه های هسته ای و منطقه ای سیاست خارجی دولت اصلاحات به دلیل باور عمیق به این نکته که «با دنیا نمی شود درافتاد» تا آنجا که می توانست تلاش می کرد خط قرمزهای غرب را نقض نکند. متقابلا امریکایی ها هم تلاش می کردند در همان حال که بیشترین امتیازها را دریافت می کنند هوای دوستان داخلی خود را لااقل تا حدی داشته باشند. مطالعه دقیق محیط داخلی ایران در آن مقطع، امریکایی ها را به این نتیجه رساند که فرصتی طلایی برای ورود به مذاکره مستقیم با ایران دارند و نباید آن را از دست بدهند. اوج گرفتن یکباره بحث مذاکره مستقیم در سال های 77-79 در واقع محصول مجموعه ای از مراوده های پنهان بود که امریکا را متقاعد کرد بعضی از آنها که بر سر کارند حقیقتا برای مذاکره با امریکا «ارزش ذاتی» قائلند و هژمونی بین المللی این کشور را پذیرفته اند. امریکایی ها با خود فکر می کردند حالا که می توان امتیاز گرفت چرا مذاکره نکنند. آن معامله البته به رغم همه تلاشی که از دو طرف شد، جوش نخورد و تاسفی عمیق در دل امریکایی ها بر جای گذاشت. جرج بوش روز آخری که کاخ سفید را ترک می کرد بر خود فرض دانست یاد و خاطره آن کسانی را که «همکاری هایی سازنده» با امریکا داشتند گرامی بدارد و ازاینکه آن افراد با کسانی دیگر که کاملا «نامطلوب» هستند جایگرین شده اند عمیقا ابراز تاسف کند. حالا دورانی دیگر فرارسیده است.
زوال نیروهای مطلوب غرب در ایران، مهم ترین مشخصه وضعیتی است که اکنون در آن قرار داریم. در ماه های منتهی به انتخابات ریاست جمهوری 88 طرف های غربی نوعی امیدواری پیدا کردند نسبت به اینکه دوستانشان دوباره مجال ورود به دستگاه اجرایی کشور را خواهند یافت. پس از 4 سال «سیلی خوردن پی در پی از ایران» -به تعبیر خودشان- آشکار شدن یک دورنمای امید بخش از پیروزی غربگرایان درانتخابات ریاست جمهوری باعث شد جدول کاری غرب در مقابل ایران کاملا دگرگون شود. این تغییر بهتر از هر جای دیگر خود را در مذاکرات هسته ای نشان داد. پس از مذاکرات هیئت ایرانی در ژنو که در تابستان 87 (29 تیر 1387/19 ژوئیه 2008) برگزار شد، با وجود اینکه طرف های غربی به تاکید گفته بودند مایل به تداوم مذاکرات هستند ودرون مذاکرات هم درباره برگزاری جلسات بعدی توافق شد، تا چند ماه بعد از انتخابات ریاست جمهوری (یعنی مذاکرات اکتبر)، دیگر هیچ نشستی شکل نگرفت. ممکن است بشود بهانه های زیادی دست و پا کرد –و کردند- اما هیچ چیز روشن تر از این نیست که غربی ها منتظر بودند ببینند در انتخابات ایران چه اتفاقی خواهد افتاد. همه امید غربی ها که حجم انبوهی از تحلیل ها و اظهارنظرهای منتشر شده در رسانه های غربی آن را تایید می کند این بود که دور دوم مذاکرات ژنو دوستانشان را آن طرف میز ببینند. اگر پیغام های پنهانی که غربی ها با مضمون «با ایران مذاکره نکنید تا کار دست خودمان بیفتد» دریافت کرده بودند بگذریم، این نکته حتی آشکارا هم گفته شده است که غرب هیچ وقت نبایدفراموش کند بهترین راه حمایت از اصلاح طلبان است. فقط به عنوان یک نمونه روزنامه واشینگتن پست روز 31 تیر 1388 در حالی که علائم اجتناب ناپذیر بودن مذاکره با ایانآشکار شده بود، طی مقاله ای نوشت: «در حالی که کاخ سفید باید خود را برای استقبال از پیشنهادهای ایران آماده کند، این استقبال نباید به گونه ای باشد که رژیم ایران اقتدار پیدا کند. اوباما باید این نکته را روشن سازد که امریکا همراه کسانی است که قصد دارند اصلاحاتی دموکراتیک و صلح آمیز در ایران انجام دهند. اگر اصلاح طلبان موفق نشوند، هیچ دیداری هم در ژنو موفقیت آمیز نخواهد بود». از این نمونه ها بسیار است. مقصود اصلی نویسنده واشینگتن پست این است که امریکا در هر حال نباید دست از حمایت از دوستان خود در داخل ایران بردارد. حتی ناکام ماندن اصلاح طلبان در انتخابات هم این فرایند را متوقف یا حتی کند نکرد. پس از انتخابات هم غربی ها همچنان به حمایت خود از اصلاح طلبان ادامه دادند با این تفاوت که این بار به جای پیروزی در انتخابات به پیروزی در آشوب ها نظر داشتند، به عبارت دیگر همچنان این وضعیت داخلی ایران بود که دستور کار سیاست خارجی امریکا و متحدانش را درباره ایران تعیین می کرد.
شرایط فعلی هم از این قاعده مستثنا نیست. تا همین چند هفته پیش اروپایی ها و امریکایی ها همچنان امیدوار بودند که اصلاح طلبان قادر به راست کردن کمر خود و تحمیل خواسته هایشان به نظام باشند. بزرگنمایی آنچه در چند خیابان تهران می گذشت توسط رسانه های غربی در واقع دلداری بود که غربی ها به خود می دادند در این باره که جنبش همچنان زنده است و می توان به آن امید بست. در واقع کمی طول کشید تا طرف هایغرب بتوانند خود را با حقیقت وفق بدهند. حقایقی از این قبیل که آقای موسوی همه دوستان گرانبهای آنها در ایران را سوار اتوبوس کرد با این وعده که به کاخ ریاست جمهوری خواهد برد اما کنون همه آنها سر از قعر یک دره عمیق درآورده اند، یا این حقیقت که در علنی کردن شبکه های پنهانشان بعد از انتخابات عجله کرده اند و حالا دیگر همه چیز سوخته است و حقایقی دیگر از این دست. آنچه اکنون در محیط سیاست خارجی ایران دیده می شود شاید تا حدود زیادی محصول این باشد که غربی ها فهمیده اند همه چیز را باخته اند و دیگر بهتر است کوتاه بیایند. مذاکرات اخیر که کمترین فایده آن بی اعتبار شدن قطعنامه های شورای امنیت و به رسمیت شناخته شدن مشروعیت غنی سازی در ایران است، برون داد فرایندی به درازای چند ماه است که قرار بود –و برنامه ریزی کرده بودند- به نتیجه ای دیگر منتهی شود. غرب با نگاه به ایران جز اقتدار نظام چیز دیگری نمی بیند. دیگر حتی دوستی هم نمانده که بتوانند به آن امید ببندند. پس طبیعی است که شاخ و شانه کشیدن ها تعطیل و همه اهداف به «حفظ آبرو» تقلیل پیدا کند. غربی ها وقتی به راه درست می روند که راه دیگری نداشته باشند. ایران این را خوب آموخته است.
سرمقاله روزنامه کیهان در روز 9 آبان 1388









